امان از وعده ها!

اکثر افراد این داستان رو حداقل یکبار شنیدند ولی باز اینجا مینویسم شاید بر روی بعضی ها اثر کنه

 


پادشاهى در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت سرباز جوانی را دید که با لباسى اندک در سرما نگهبانى مى‌داد.
از او پرسید: آیا سردت نیست؟
نگهبان جوان گفت: چرا اى پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.
پادشاه گفت:....

من الان داخل قصر مى‌روم و مى‌گویم یکى از لباس‌هاى گرم مرا برایت بیاورند.
نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده‌اش را فراموش کرد.
صبح روز بعد جسد سرمازده جوان را در حوالى قصر پیدا کردند، در حالى که در کنارش با خطى ناخوانا نوشته بود:
اى پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل مى‌کردم اما وعده لباس گرم تو مرا از پاى درآورد!

/ 3 نظر / 8 بازدید
hasti

خیلی خوب بود مرسی عزیزم

ghgghgfh703

هستی

تکراری بود و اموزنده است خوبه