چند سئوال دکتر شریعتی از خدا!

خدا یا کفر نمیگویم!

پریشانم

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی‌کردی

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیرآیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردانبیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفرمی‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیزتابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیواربگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندودبگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سودر روان باشد

زمین و آسمان را کفرمی‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت از اینبودن، از این بدعت

خداوندا تو مسئولی

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن وماندن

در این دنیا چه دشوار است

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است واز احساس سرشار است!

/ 5 نظر / 5 بازدید
درمانده

خدا بيامرزه اين دكتر شريعتي رو. درد من جوون رو 40 سال پيش فرياد زد. خدا يعني تو منو نميبيني؟؟ درد منو نميبيني؟؟ من كه هميشه به سوي تو به درگاه تو اظهار نياز كردم. [گریه]

من و اون

با سلام مطالب خوبی داری. لینک خوبیه. اما فکر می کنم شعر با این مضمون ولی از کارو قبلا دیدم.این خودشه یا شبیه به اونه؟

محسن

امیر جان از اینکه جوونای روشنی مثل تورو میبینم که هنوز فکر دکتر تو مغزشونه لذت میبرم.واقعا مرسی[گل]

احسان وفایی

سلام جالب بود با اجازتون تو وبلاگم گذاشتم بهش سر بزنید

علیرضا

خدا میبینه جواب من و تو دکتر و با اشک هاش می ده که میان پایین میوفتن روی اون حصاری که ما بین خودمون و خدا به اسم آسمون کشیدیم و اونقدر سیاهش کردیم که جای اشک خدا روش میمونه و از توش نور خدا میاد اینطرف و میشه شتاره، گاهی هم از روی این حصار سر می خوره و ردش ادامه پیدا می کنه و میشه ستاره دنباله دار و میگن اون موقع آرزو کنی برآورده میشه آخه تو لحظه افتادن اشک خدا رو دیدی و در غمش شریکی و همراه... خدا فقط الان میبینه چون ما خواستیم اینطوری باشه و این اراده ماست که باید نجاتمون بده. خدا می خواد ما بلند شیم و ببینیم که چه کردیم و چه نباید می کردیم و چه باید بکنیم. شکواییه واقعا قشنگی بود ندیده بودمش و لذت بردم اما این کلمات دکتر تازیانه بر خویشتن خویش و مردم زدن بود نه خدا!